نیمه بهشت
ایوان کازنتسوف، یک مهندس روسی، در طول جنگ جهانی دوم، اقامت خود در انگلستان قبل از جنگ را روایت میکند که در آن به کار بر روی یک پروپیلر جدید برای کشتیهای یخشکن مشغول بوده است. او که نسبت به مردم بریتانیا سادهلوح است و به شایعاتی که آنها را سطحی و ریاکار میداند، باور دارد، همزمان هم متعجب و هم سرگرم میشود. او در نظراتش درباره بریتانیاییها صریح است و در ابتدا این موضوع میزبانانش، از جمله آن تیستال زیبا، را که پدربزرگش شرکت کشتیسازی را اداره میکند که از پروپیلر ایوان استفاده خواهد کرد، ناراحت میکند. اما هر چه بیشتر ایوان در انگلستان میماند، بیشتر به درک شوخطبعی، گرما، قدرت و اعتقاد مردم بریتانیا میرسد و آنها نیز او را به عنوان یک دوست میبینند نه فقط یک روس مشکوک. با رشد یک پیوند عاشقانه بین ایوان و آن، یک پیوند فرهنگی نیز آغاز میشود، به ویژه با شروع جنگ و حمله آلمان به روسیه.